صفحه اصلي - پایگاه اطلاع رسانی ابراهیم احمدیان ابراهيم احمديان ebrahim ahmadian www.ahmadian.org
 

منوی اصلی
نظرسنجی
چقدر از کارهای من رضایت دارید؟
  
محبوب ترین ها

 

 
 
اقبال، شریعتی، سروش و خاتمیت
نویسنده ابراهیم احمدیان   
۰۷ اسفند ۱۳۸۷
علامه اقبال لاهوری متفکر مسلمان پاکستانی در باب برخی موضوعات مهم دینی و جامعۀ اسلامی، سخنان بدیع و تازه¬ای دارد. از کوششهای ستودنی اقبال، کوشش او برای حل معمای تعارض «علم و دین» یا «عقل و وحی» است. برخی از متفکران صاحب اثر ایرانی نیز از اقبال تاثیر پذیرفته اند و اگر در افکار آنها تامل ورزیم، رگه های اندیشه های اقبال را به وضوح خواهیم دید. از این روشنفکرانند دکتر علی شریعتی و دکتر عبدالکریم سروش. در کتاب «قصۀ ارباب معرفت»، دکتر سروش به صراحت می گوید که مرحوم شریعتی «بازسازی اندیشۀ دینی» را از مرحوم اقبال گرفته است. (ص401) از این صریح تر هم دارد؛ آنجا که می گوید: «خورشید علی در آینۀ مولوی تابید، مولوی در اقبال تابید، اقبال در شریعتی تابید و شریعتی حسنه ای از حسنات اقبال لاهوری شد درسرزمین ما. پیام اقبال در سرزمین خود او آن طور دریافت نشد که در سرزمین ما دریافت گشت... . آنجایی که بذر سخن او شکوفاتر شد و قدر پیام او را بهتر دانستند و گوشهای شنوای بیشتری برای بانگ مبارک او پیدا شد سرزمین ایران اسلامی بود، آن هم به دستیاری شاگرد بزرگواری مثل دکتر شریعتی که شاگرد مستقیم او نبود، اما مخاطب راستین او بود.» (همان،ص409) دکتر سروش نیز در بسیاری از آثار خود نشان داده است که چقدر از افکار اقبال تاثیر پذیرفته است. حتی در نظریه های اخیر ایشان مانند نظریۀ بسط تجربۀ نبوی می توان نظریات اقبال را آشکارا دید. فراموش نکنیم که اقبال نیز سخت به مولوی علاقه مند بود و در تاثیر آموزه های مثنوی معنوی وی. پس سروش نیز شاگرد اقبال است اما به واسطۀ شریعتی؛ زیرا به نظر می رسد که نخست، سخن و اندیشۀ شریعتی بوده که او را به اقبال راه نموده است و اول بار، او اقبال را در آینۀ شریعتی دیده است. اقبال پیش از هرچیز مسلمانی دیندار بود و دغدغۀ دینی داشت و راهها و رأی هایی که پیش می کشید، برای آن بود که میان آموزه ها و تعالیم اسلامی و شرایط جدید جهان آشتی برقرار کند و دینداران را از توفان تعارض علم و دین یا عقل مدرن و وحی سنتی برهاند و طرحی نو دراندازد و این همان کاری است که بعدها شریعتی و سروش بدان قیام کردند. یکی از نظریه های جالب اقبال نظریه اش دربارۀ وحی و ختم نبوت است. او نیز مانند دیگر مسلمانان معتقد بود که با نبوت حضرت محمد (ص) این راه به پایان رسیده و دیگر پیامبری با آن معنای خاص نمی آید؛ اما فلسفه ای که اقبال برای ختم نبوت و نیز برخی معانی که برای وحی بیان می کند، کاملا نو و بکر است. پس از او دکتر علی شریعتی نظریه را پی گرفت و تقریری ویژۀ خود از آن به دست داد هرچند چیزهایی بر آن افزود و سروش نیز همچنین. اقبال در این نظریه شاید از عرفا الهام گرفته بود در اینکه نبوت به معنای اصطلاحی پایان یافته اما گونه ای تجربۀ عارفانه همچنان میهمان روح انسان است و انسان هیچگاه بدون آن نیست. اینکه آدمی همواره گونه ای ارتباط مرموز با ماوراء دارد و از آن جهان الهاماتی می گیرد و تجربه هایی برایش حاصل می آید، در آثار کهن عرفانی آمده است و شاید منبع اصلی آن سخن خود پیامبر(ص) باشد. در برخی منابع تفسیری و روایی بدین سخن اشاره شده است؛ از آن جمله است کتاب ترمذی و تفسیر ابن کثیر. در تفسیر ابن کثیر آمده است: « عن عبدالواحد بن زیاد حدثنا ... انس بن مالک قال رسول الله: «ان الرسالة و النبوة قد انقطعت فلا رسول بعدی و لانبی.» قال فشق ذلک علی الناس؛ فقال:« ولکن المبشرات.» قالوا: یا رسول الله و ما المبشرات؟ قال: «رویا الرجل المسلم و هی جزء من اجزاء النبوه.» و هکذا رواه الترمذی عن الحسن بن الزعفرانی ... .» (تفسیر ابن کثیر ج 3، ص502 با مقدمه یوسف عبدالرحمن المرعشی، چاپ سوم، 1409، دارالمعرفه، بیروت) اقبال بر آن است که نحوۀ کاربردهای قرآنی واژۀ «وحی» نشان می دهد که این پدیده همواره همراه حیات است و هرجا حیات است، گونه ای وحی نیز هست. این وحی، طبیعی است و انقطاع ندارد و آنچه با پیامبر اسلام منقطع شده این وحی نیست. عین عبارات اقبال چنین است: «نحوۀ استعمال واژۀ وحی از قرآن نشان می دهد که این کتاب آسمانی آن را به عنوان صفت و خاصیت کلی حیات می نگرد، هرچند که ماهیت و خصیصۀ آن در مراحل مختلف تکامل حیات متفاوت است... .» (بازسازی فکر دینی در اسلام، ص143) از این عبارت اقبال برمی آید که او به انواع وحی قائل بوده که ماهیتا با یکدیگر متفاوتند؛ ولی به هرحال، همه در این مشترکند که از عالم غیبند و معرفتی با خود می آورند که راهی جز این به آن معرفت نیست. دکتر سروش برآن است که اقبال این مسئله را در چارچوب برگسونی مطرح کرده هرچند از برگسون نام نبرده است. ]هانری برگسون (Henri Bergson / 1859-1941) فیلسوف مشهور فرانسوی بنیانگذار فلسفۀ تحول خلاق (Evolution creatice) با طرح نظریۀ شور حیاتی، نوعی شعور را به حیات نسبت داد. گویی که حیات خود هدف و غایتی دارد و با شور و شعوری مرموز راه خود را در ماده به جلو می گشاید، پاره ای چیزها را پس می زند و پاره ای از چیزها را پیش می کشد. (بسط تجربه نبوی، ص120، پاورقی)[ اقبال نامی از این فیلسوف به میان نمی آورد ولی تحت تاثیر اوست که می گوید حیات با نیروی غریزه پیش می رفت تا به جایی رسید که عقل از او متولد شد. با پدید آمدن عقل، حیات لازم دید که دامن غریزه را درچیند و به عقلانیت اجازۀ بسط و گسترش بدهد و چنین بود که جهان و دورانی جدید آغاز شد. خاتمیت متعلق به دوران جدید و لازمۀ آن است. (همان، ص120) در نظرگاه اقبال، معرفتی که پس از ختم نبوت از راه تجارب دینی، مانند الهام و رویا، به دست می آید، از راهی کاملا طبیعی حاصل می شود و از این رو، همچون دیگر جنبه های تجربۀ طبیعی بشر در معرض نقادی موشکافانه است و باید از این صافی بگذرد تا اعتبار گیرد. (بازسازی فکر دینی در اسلام ، ص143) به عبارتی دیگر، این تجارب زمانی تکلیف آور و الزامی و عملیاتی می شوند که درستی - یا رجحان خردپسندانه- آنها از راه معمول تجارب طبیعی معلوم شود و چنین نیست که همچون تجارب پیامبران به خودی خود الزام بیاورند. شاید دکتر سروش نیز به همین اشاره دارد که می گوید: «ما اینک سخن هیچ کس را نمی پذیریم مگر اینکه دلیلی بیاورد یا به قانونی استناد کند. اما پیامبران چنین نبودند. آنان خود پشتوانۀ سخن و فرمان خود بودند، حجت سرخود بودند. سخن نبی آن بود که من خود قانونم و... چنین بود که پیامبران تجربۀ خودشان را برای دیگران حجت می دانستند... . از همین جا می توان یکی از تفاوتهای مهم این تجربه های پیامبرانه و عارفانه را دریافت. تجربه های دینی انواع بسیاری دارد: ممکن است کسی به معراج برود، دریافتهای لطیف معنوی داشته باشد، بهشت و حور را ببیند، با خداوند مکالمه های نهانی کند، و غیره. اینها انواع تجربه های عارفانه اند که همه «لازم»اند؛ اما تجربۀ پیامبرانه بیش از اینهاست. این تجربه ها «متعدی»اند. تکلیف آور و عمل آفرین اند.» (بسط تجربۀ نبوی، ص133) اقبال با چنین برداشتی از وحی پیامبر و نیز آن گونه از وحی که در روزگار ختم نبوت نصیب مؤمنان می شود، فلسفۀ ختم نبوت را پی می ریزد. او می گوید انسان این روزگار با پشتوانۀ این وحی طبیعی و نیز عقل استقرائی و تجارب علمی و تاریخی از وحی پیامبران جدید بی نیاز شده است و از این رو بساط نبوت با اسلام برچیده شد و پیامبر خبر داد که «لانبی بعدی.» اقبال از علل تجدید نبوت چنین سخن می گوید: «اولا انسان قدیم به علت رشد نایافتگی عقلی و نرسیدگی فکری نمی توانست کتاب آسمانی خود را نگاه دارد و... از این رو لازم می گشت که پیام الهی مدام بازیابی شود. اما چهارده قرن پیش که قرآن نازل شد، دوره ای است که انسان دوران کودکی خویش را پشت سر گذاشته و مواریث علمی و دینی خود را می تواند حفظ کند و از همین روست که در واپسین کتاب آسمانی، قرآن، تحریفی صورت نگرفته است... . بدین سان، یکی از علل تجدید نبوت از میان رفته است. ثانیا در دوره های پیشین، بشر به علت همان نابالغی و رشد نیافتگی نمی توانست برای مسیر خود نقشه ای کلی بریزد و با راهنمایی آن نقشه راه خویش را ادامه دهد. لازم بود منزل به منزل رهنمایی شود و راهنمایان همواره به صورت مستقیم در دسترس او باشند. همزمان با ختم نبوت بشر این توانایی را کسب کرد و از این رو برنامۀ راهنمایی منزل به منزل منتفی گشت... . ثالثا بیشتر پیامبران الهی، وظیفۀ تبلیغ و تفسیر و اجرای شرایع قبل را برعهده داشته اند نه تشریع جدید. در عصر خاتمیت علمای اسلام می توانند با معرفت بر اصول کلی اسلام و شناخت شرایط دوران، به همان وظیفه قیام کنند و کلیات اسلام را با شرایط جدید وفق دهند و حکم الهی را برای وضعیت نو استنباط نمایند... . بدین سان، در همان حال که نیاز به دین همچنان باقی است و بلکه هرقدر انسان به سوی تمدن پیش رود، نیاز بیشتر می شود، به تجدید نبوت نیازی نیست.» (اقبال لاهوری، همان) دکتر علی شریعتی تقریری از این نظریه دارد، اما خود می گوید چیزهایی بر آن افزوده است. او در پاسخ به پرسش دربارۀ فلسفۀ خاتمیت می گوید: بخشی از پاسخ را اقبال به این مسئله داده است و من نیز مقداری به آن اضافه می کنم که عقیدۀ شخصی من است. مراد پیامبر از اینکه من خاتم پیامبرانم آن نیست که آنچه گفته ام برای انسان الی الابد کافی است؛ بلکه مراد این است که انسان تاکنون برای ادامۀ زندگی نیازمند آن بوده است که از ماوراء عقل و تربیت بشری خویش هدایت شود، اما اینک، از قرن هفتم میلادی به بعد، پس از شکوفایی تمدن یونان، تمدن رم، اسلام، انجیل، تورات و قرآن، انسان تا آنجا که لازم بود به تربیت مذهبی آراسته شد و از این پس براساس همین تربیت می تواند بدون وحی و بدون نبوت جدید، خود بر پای خود بایستد و زندگی کند. «بنابر این دیگر نبوت ختم است، خودتان راه بیفتید.» (اسلام شناسی، مجموعۀ آثار، 30-63) از ظاهر سخن شریعتی بر می آید که انسان مطلقا دیگر نیازمند وحی نیست و از این روست که مرحوم مطهری بر این نظریه سخت تاخته و آن را رد کرده است. (شرح دو برخورد متفاوت مرحوم مطهری با نظریه اقبال که ابتدا آن را ستود و سپس ده سال بعد به رد آن همت گماشت، در مقاله خاتمیت در بسط تجربۀ دینی دکتر سروش، ص125 به بعد آمده است.) اما نظر به اینکه مرحوم اقبال در همان کتاب بخشی را به این اختصاص داده است که اجتهاد اسلامی مهمترین راه نوآوری و نوسازی است و آن گاه علل رکود فقه اسلامی را بر می شمارد، بعید به نظر می رسد که دست کم در این کتاب چنین معنایی مقصود بوده باشد؛ چه آنکه اجتهاد اسلامی بدون وحی وجود نمی یابد. (رجوع کنید به فصل 5 همان کتاب) ارسال یادداشت (1 یادداشت)
رسم الخط فارسي
نویسنده Administrator   
۳۰ فروردين ۱۳۸۷
نویسنده : ابراهیم احمدیان
عصر روز چهارشنبه پانزدهم اسفند هشتاد وشش در انجمن قلم حوزه جلسه نقدي بر آثار رضا اميرخاني، رييس پيشين انجمن قلم ايران، با حضور خود وي برگزار شد. رضا بابايي،  رييس انجمن قلم حوزه، من را نيز  در شمار ناقدان دعوت کرده بود. آنچه بر عهده من گذاشتند نقد صوري آثار اميرخاني بود يعني هرچه به الفاظ و ظاهر نوشته مربوط است. 
ادامه مطلب ...
نگاهی به آفت مجلات علمی
نویسنده Administrator   
۲۷ تير ۱۳۸۶
نویسنده : ابراهیم احمدیان
مهم نیست که از چه زمانی  و به دست  چه کسی مجلات علمی بنیان گذاشته شدند. اما این رسانه نیز مانند بسیاری از رسانه های این زمان در غرب راه افتاد. انگیزه اصلی بینانگذاری آنها این بود که دانشمندان و صاحب نظران آخرین محصولات فکری خود را در قالب مقاله به جامعه انسانی و بخصوص همکاران خود نشان دهند. البته انگیزه ها و خاصیت های دیگری هم در کار بود که نمی خواهم به آنها ببردازم. طبیعی است که در چنین مجلاتی نظریه های جدید می آمدند. یعنی آخرین دستاوردهای علمی. مقالات غالبا مسئله محور بودند و می خواستند مسئله ای از مسائل بشر را حل کنند.
آخرین بروز رسانی ( ۳۰ فروردين ۱۳۸۷ )
ادامه مطلب ...
 

جستجو در سایت
آمار بازدید ها
امروز19
دیروز5
هفته74
ماه119
کل بازدید ها7295
حاضرین در سایت
1 میهمان حاضر است
لینک RSS سایت
آخرین اخبار